Translate

‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران با حاکمیت شیادان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران با حاکمیت شیادان. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳ خرداد ۱۲, شنبه

خانم ها آقایان ، آمدن ورفتن ما بهر چیه ؟

از آمدن و رفتن ما سودی کو؟

وز تار امید عمر ما پودی کو؟

چندین سر و پای نازنینان جهان

می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو؟

  لب بر لب کوزه بردم از غایت آز  

  تا زو طلبم واسطهٔ عمر دراز  

  با من بزبان حال میگفت این راز  

  عمری چو تو بوده‌ام دمی با من ساز  

  ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز  

  از روی حقیقتی و نه از روی مجاز  

  بازیچه همی کنیم بر نطع وجود  

  افتیم بصندوق عدم یک یک باز  

  معشوقه که عمرش چو غمم دراز باد  

  امروز بنو تلطّفی کرد آغاز  

  بر چشم من انداخت دمی چشم و برفت  

  یعنی که نکوئی کن و در آب انداز  

  میپرسیدی که چیست این نقش مجاز  

  گر برگویم حقیقتش هست دراز  

  نقشی است پدید آمده از دریائی  

  و آنگاه شده بقعر آن دریا باز  

  وقت سحر است خیز ای مایهٔ ناز  

  نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز  

  کانها که بجایند نپایند دراز  

  و آنها که شدند کس نمی‌آید باز  

  یارب تو جمال آن مه مهر انگیز  

  آراستهٔ بسنبل عنبر بیز  

  پس حکم همی کنی که در وی منگر  

  این حکم چنان بود که کجدار و مریز  

  از حادثهٔ زمان زاینده مترس  

  وز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس  

  این یکدم عمر را بعشرت بگذار  

  از رفته میندیش و ز آینده مترس  

  آغاز روان گشتن این زرّین طاس  

  و انجام خرابی چنین نیک اساس  

  دانسته نمی‌شود بمعیار عقول  

  سنجیده نمیشود بمقیای قیاس  

  مرغی دیدم نشسته بر بارهٔ طوس  

  در پیش نهاده کلّهٔ کیکاوس  

  با کلّه همیگفت که افسوس افسوس  

  کو بانگ جرسها و کجا نالهٔ کوس  

  آن می که حیات جاودانیست بنوش  

  سرمایهٔ لذّت جوانیست بنوش  

  سوزنده چو آتش است، لیکن غم را  

  سازنده چو آب زندگانیست بنوش  

  پندی دهمت اگر بمن داری گوش  

  از بهر خدا جامهٔ تزویر مپوش  

  دنیی همه ساعتیّ و عمر تو دمی  

  از بهر دمی عمر ابد را مفروش  

  جامیست که عقل آفرین میزندش  

  صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش  

  این کوزه گر دهر چنین جام لطیف  

  میسازد و باز بر زمین میزندش  

  خیّام اگر ز باده مستی خوش باش  

  با ماه رخی اگر نشستی خوش باش  

  چون عاقبت کار جهان نیستی است  

  انگار که نیستی چو هستی خوش باش  

  در کارگه کوزه گری رفتم دوش  

  دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش  

  هر یک بزبان حال با من گفتند  

  کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش  

  زانروح که راح ناب میخوانندش  

  تیمار دل خراب میخوانندش  

  جامی دو سه سنگین بمن آرید سبک  

  خیر آب چرا شراب میخوانندش  

  سرمست بمیخانه گذر کردم دوش  

  پیری دیدم مست و سبوئی بر دوش  

  گفتم ز خدا شرم نداری ای پیر  

  گفتا کرم از خداست می نوش خموش  

  غم چند خوری ز کار نا آمده پیش  

  رنج است نصیب مردم دور اندیش  

  خوش باش و جهان تنگ مکن بر دل خویش  

  کز خوردن غم رزق نگردد کم و بیش  

  می را که خرد همیشه دارد پاسش  

  او چشمهٔ خضرست و منم الیاسش  

  من قوّت دل قوت روانش خوانم  

  چون گفت خدا منافعُ للناسش  

  هفتاد و دو ملتند در دین کم و بیش  

  از ملتها عشق تو دارم در پیش  

  چه کفر و چه اسلام چه طاعت چه گناه  

  مقصود توئی بهانه بردار ز پیش  

  یکی هنرم بین و گنه ده ده بخش  

  هر جرم که رفت حسبةً لله بخش  

  از باد هوا آتش کین را مفروز  

  ما را بسر خاک رسول الله بخش  

  می در قدح انصاف که جانیست لطیف  

  در کالبد شیشه روانیست لطیف  

  لایق نبود هیچ گران همدم می  

  جز ساغر باده کان گرانیست لطیف  

  هین صبح دمید و دامنِ شب شد چاک  

  برخیز و صبوح کن چرائی غمناک  

  می نوش دلا که صبح بسیار دمد  

  او روی بما کرده و ما روی خاک  

  خیّام زمانه از کسی دارد ننگ  

  کو در غم ایّام نشیند دلتنگ  

  می خور تو در آبگینه با نالهٔ چنگ  

  زان پیش که آبگینه آید بر سنگ  

تهیه کننده    هدایت اشتری لرکی




۱۴۰۳ خرداد ۱۱, جمعه

آهنگ امشب تو میایی و من بیدارم امشب


تا قلب تو شد راهی قلبم شد صد برابر با تو زیبایی قلبم

ای قصه ی عشق برگشته ای تو پایان بگیرد با تو تنهایی قلبم

گشتم ولی ای ماه من مثل تو پیدا نیست

بعد تو بر چشمان من هیچ عشقی زیبا نیست

صدایت نگاهت بر دلم باران عشق است

تو باشی دل من تا ابد مهمان عشق است

ببین این قصه ی ما بر لب خندان عشق است

صدایت نگاهت بر دلم باران عشق است

تو باشی دل من تا ابد مهمان عشق است

ببین این قصه ی ما بر لب خندان عشق است

امشب تو میایی و من بیدارم عشقم

من قد غم هایم تو را دوست دارم عشقم

از شوق دیدار تو من میبارم عشقم

از کوچه های خیس شهر عطر تو پیداست

من غرق چشمانت شدم چشمی که دریاست

امشب تو را میبینم و این مثل رویاست

صدایت نگاهت بر دلم باران عشق است

تو باشی دل من تا ابد مهمان عشق است

ببین این قصه ی ما بر لب خندان عشق است

تهیه کننده  هدایت اشتری لرکی





۱۴۰۳ خرداد ۱۰, پنجشنبه

اشباح شب ز نور سحر در گریز

دهه پنجاه قبل از ۵۷ داریوش وفرهاد ترانه ای خواندند بنام شبانه که سراینده آن احمد شاملو بود. ترانه ای هم علیرضا قربانی در  سال ۱۴۰۱ خواند . من این این سه ترانه را در یک وہدیو بکار بردم که تقدیمتان میکنم

تهیه کننده  هدایت اشتری لرکی




۱۴۰۳ خرداد ۸, سه‌شنبه

پروین ،. ترانه مرا کشتی و رفتی

در بر تو گریه کنان آمدم و برو برو گفتی و رفتی

مرا کشتی و رفتی

بی خبر از سوز دل خون شده ام به من برآشفتی و رفتی

مرا کشتی و رفتی

باورم نمی آمد به این زودی چنین بی وفا شوی

ز عاشق جدا شوی

من هم از خدا خواهم

تو هم روزی شوی عاشق و چون من

به غم مبتلا شوی

در بر تو گریه کنان آمدم و برو برو گفتی و رفتی

مرا کشتی و رفتی

به چشم من قامت چون سرو تو هر لحظه قیامت کند

چه بعد از این جور فلک تاب من شکسته قامت کند؟

در بر تو گریه کنان آمدم و برو برو گفتی و رفتی

مرا کشتی و رفتی

بی خبر از سوز دل خون شده ام به من برآشفتی و رفتی

مرا کشتی و رفتی

این آتش دل بی قرارمه آشنای دردم ندیده رفتی

دردا که عاقبت چون کبوتر از آشیان سردم پریده، رفتی

در بر تو گریه کنان آمدم و برو برو گفتی و رفتی

مرا کشتی و رفتی

بی خبر از سوز دل خون شده ام به من برآشفتی و رفتی

مرا کشتی و رفتی

مرا کشتی و رفتی

تهیه کننده   هدایت اشتری لرکی




۱۴۰۳ خرداد ۴, جمعه

ای ایران چه برسرت آمده ؟

نه دود از كومه ای برخاست در ده

نه چوپانی به صحرا دم به نی داد

نه گل روئید نه زنبور پر زد

نه مرغ كدخدا برداشت فریاد

كوچه ها باریكن دكونا بسته س

خونه ها تاریكن طاقا شكسته س

از صدا افتاده تار و كمونچه

مرده می برن كوچه به كوچه

نگاه كن! مرده ها به مرده نمیرن

حتی به شمع جون سپرده نمیرن

شكل فانوسین كه اگه خاموشه

واسه نفت نیست هنوز یه عالم نفت توشه

از صدا افتاده تار و كمونچه

مرده می برن كوچه به كوچه

جماعت من دیگه حوصله ندارم

به خوب امید و از بد گله ندارم

گر چه با دیگرون فاصله ندارم

كاری با كار این قافله ندارم

از صدا افتاده تار و كمونچه

مرده می برن كوچه به كوچه

جماعت من دیگه حوصله ندارم

به خوب امید و از بد گله ندارم

گر چه با دیگرون فاصله ندارم

كاری با كار این قافله ندارم

از صدا افتاده تار و كمونچه

مرده می برن كوچه به كوچه

تهیه  کننده  هدایت اشتری لرکی




۱۴۰۳ اردیبهشت ۲۸, جمعه

باید تاریکی را بر سر شب شکست



ناسیونالیسم ایرانی همان خون ایرانی در رگهای شماست. شما وارثان آبا واجداد ایرانی خودهستید. آخوند خون ایرانی در شریانش نیست اجنبی و اجنبی پرورده است. بخود بیایید، ۴۶ سال سرافکندگی بس است.

نوشته وتنظیم ویدیو        هدایت اشتری لرکی







در آینه خودشکن آینه شکستن خطاست

تهیه کننده         هدایت اشتری لرکی



۱۴۰۳ اردیبهشت ۲۶, چهارشنبه

مرگ بد با صد فضیحت ای پدر - تو شهیدی دیده ای از کیر خر ؟

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم »

بخش ۵۹ - داستان آن کنیزکی که با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی

یک کدویی بود حیلت‌سازه را


در نرش کردی پی اندازه را


در ذکر کردی کدو را آن عجوز


تا رود نیم ذکر وقت سپوز


گر همه کیر خر اندر وی رود


آن رحم و آن روده‌ها ویران شود


خر همی شد لاغر و خاتون او


مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو


نعل‌بندان را نمود آن خر که چیست


علت او که نتیجه‌ش لاغریست


هیچ علت اندرو ظاهر نشد


هیچ کس از سر او مخبر نشد


در تفحص اندر افتاد او به جد


شد تفحص را دمادم مستعد


جد را باید که جان بنده بود


زانک جد جوینده یابنده بود


چون تفحص کرد از حال اشک


دید خفته زیر خر آن نرگسک


از شکاف در بدید آن حال را


بس عجب آمد از آن آن زال را


خر همی‌گاید کنیزک را چنان


که به عقل و رسم مردان با زنان


در حسد شد گفت چون این ممکنست


پس من اولیتر که خر ملک منست


خر مهذب گشته و آموخته


خوان نهادست و چراغ افروخته


کرد نادیده و در خانه بکوفت


کای کنیزک چند خواهی خانه روفت


از پی روپوش می‌گفت این سخن


کای کنیزک آمدم در باز کن


کرد خاموش و کنیزک را نگفت


راز را از بهر طمع خود نهفت


پس کنیزک جمله آلات فساد


کرد پنهان پیش شد در را گشاد


رو ترش کرد و دو دیده پر ز نم


لب فرو مالید یعنی صایمم


در کف او نرمه جاروبی که من


خانه را می‌روفتم بهر عطن


چونک با جاروب در را وا گشاد


گفت خاتون زیر لب کای اوستاد


رو ترش کردی و جاروبی به کف


چیست آن خر برگسسته از علف


نیم کاره و خشمگین جنبان ذکر


ز انتظار تو دو چشمش سوی در


زیر لب گفت این نهان کرد از کنیز


داشتش آن دم چو بی‌جرمان عزیز


بعد از آن گفتش که چادر نه به سر


تهیه کننده       هدایت اشتری لرکی





تا تو نگاه میکنی تار شود جهان من

تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است   ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است روز ستاره تا سحر تیره...